Thursday, January 12, 2006

غمگين مباش كه نجات دهنده ات از راه مي رسد
(une trilogie sur l'amour)
(1)

به من نگاه كن
چشم در چشم من بدوز
دستانت ر ا در دستان عاشقم بگذار
ديگر از اين پس مهراس
بگذار اشكهايت را از چشمان ِ به غم نشسته ات باز گيرم
اعتماد كن به اشكهاي عاشقم و قلبي كه تنها با ياد تو مي تپد
...


(2)

گفتي مرا به آشيانه گرمت پناه مي دهي
تنها مرا. تنها مرا.
اما نگفتي چگونه

چگونه كورسوي چراغ كوچكي چون من
در ميان آن همه ستاره طلايي
كه در آسمان قلبت
اينچنين پر نور مي درخشند
و خودنمايي مي كنند،
به چشمت خواهد آمد

چگونه؟ تو به من بگو؟

(3)

گفتم: عشق؟
گفتي: عاشق ترينم
گفتم: صداقت؟
گفتي: صادق ترين
گفتم: با هم تا آخرين نفس؟
گفتي: دنياي ديگري اگر باشد، باز هم به جستجوي ِ تو بر خواهم خواست
گفتم: از مدعي بيزارم!
گفتي: خدا و اشكهايم گواه ِ عشق ِ راستينم
گفتم: ...
گفتي: ...
وهر بار
تلخ تر و سياه تر و زشت تر گفتم و پرسيدم
و هر بار
شيرين تر وپاك تر و زيباتر گفتي و پاسخم دادي
اكنون نيستي تا باز هم بپرسم و پاسخم دهي
شنيدم پيام دادي و گفتي: "شرمنده ام ، اما همچنان عاشق"
جواب دادم و گفتم: "شرمندگي ات را دليلي هست اما تفسير ِ اين عشق را تو خود بگو؟!"


1 Comments:

Anonymous لوتوس said...

همیشه فکر میکردم سوالها شیرین و جوابها تلخه......اما

13 January, 2006 00:48  

Post a Comment

<< Home